یاد ما... - همه تنها

همه تنها
ورود شما به همه تنها را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مازیار آجودانی
تبلیغات


 

نگاهی به دفترم...

دفتر خاطرات روزانه ام...

که با نام تو هر صفحه اش تزئین شده بود

دفتر شعرهای کودکانه ام...

پر شده از صرف فعل رفتنت....

مملو از حرفهای نگفته ام....

خاطره ی لبخندت...

در آن صبح برفی و سوز زمستان...

شال من بر گردن آدم برفی

یادت هست؟؟من بازی نمیکردم

در میان صداهای خنده و جیغ بچه ها

صدایم کردی..گفتی بیا بازی

بدنم از سوز سرما لرزید

قدم قدم با گامها آمدی پیشم

 باهم نگاهی به برف و سفیدی 

فکرت نمیدانم کجا بود...  فکر من در دستم خلاصه شده بود

دستی که دستت گرمش میکرد...

یادم هست...یادت هست؟؟

یکهو خندیدیم...از هر طرف گوله های برف به سمت منو تو می امد

طبق معمول همیشه ناظم زنگ را میزد

من و تو با فرار به سمت کلاس رفتیم...باز هم خندیدیم

یادم نیست به چی؟؟یادت هست؟؟

در دفترم نوشتم : امروز هوا زیبا بود

نگاهم به سفیدی برفها با نگاهش همراه بود

نوشتم که یادم هست یادش هست

که چه روزی داشتیم...بدون هیچ حرفی...

روز سفیدی داشتیم....

نوشتم : لرزی از زمستان ندارم

اما حق دارم بگویم....بهونه نیاز دارم...

تا بدون حرف دستش را گاهی...در دستم داشته باشم...

شاید برای لحظه ای..

اما...داشته باشم

چقدر ساده بودیم...

در دفترم هر روز....رنگی نو مینوشتم...

زنگی از زنگهای مدرسه را ..

کاش فقط یکبار... به قول قیصر...

توهم تکرار میشدی...تکرار

یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امکانات وب