عشق! - همه تنها

همه تنها
ورود شما به همه تنها را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مازیار آجودانی
تبلیغات


نمیدونم یه نفر چه قدر میتونه یکی رو دوست داشته باشه یا بهتر بگم عاشقش باشه.

امروز که من داشتم دیووونه میشدم.

بدجور.بدجور دلم میخواست اون موقع پیشم بود...

هرچی زمان بیشتر میگزره عشق من هم نسبت بهش بیشتر میشه....

نمیدونم...اما..حتی یک لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیره...

هر لحظه و هر ثانیه که میگذره حس میکنم بیشتر بهش وابسته میشم...

تا به حال اینقدر عاشق کسی نشده بودم...حالا خوب میفهمم عشق واقعی یعنی چی...

ولی...دوست دارم جلوش وایسم و با تمام وجودم فریاد بزنم "عاشقتم"....

اما نمیتونم...نمیدونم چرا دارم دیوووونه میشم اما نمیتونم...

دوست دارم همین قلبم رو که شکسته و کسایی شکوندنش که به خاطر کسی که عشقمه و به اون توهین کردن...شاید دیگه شکسته باشه و به درد نخوره اما میتونم با همین اشک هایی که هر شب به خاطرش جاری میشه تیکه هاشو بهم بچسبونم و بهش بدم...

بدون که همر چی دارم تقدیمش میکنم تا اخرین ذره وجودم رو تقدیمش میکنم جتی اگه بخواد همش رو بریزه دور هم واسم مهم نیست چون میدونم که من عاشقش بودم و هستم و خواهم بود.

نیازی نیست که کسیو مجبورش کنی چون تو عاشقشی اونم باید عاشقت باشه...

حد اقل که من اینجوری فکر نمیکنم...حتی اگه به من به چشم بدترین دشمنش نگاه کنه بازم رویایی هرشب تنهایی منه و تنها کسیه که وقتی تو سرمای زمستون تموم بدنم داره یخ میکنه با فکرش گرمایی وجودم رو فرا میگیره که دیگه سرما رو فراموش میکنم...

جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امکانات وب