بازگشت.

دیگه نتونستم.

بهش وابسته شدم.ناجور

اون روز ذهنم بر قلبم غلبه کرد.

خیلی سخت بود.جدایی

جدایی از کسی که عاشقشی.

خیلی دوستش داری.

چند روز پیش...

بعد یه هفته..

نتونستم.

رفتم پیشش.

بقلش کردم...

بهش گفتم بیخیال..

همون روز داشتم ازش میپرسیدم من که نبودم چی کار میکردی؟

میگه کم کم داشتم به نبودت عادت میکردم..تعجب

میری با ادمای جدید.منم با ادمای جدید.

ولی چطور تونست اینو بهم بگه؟....

من غرورم رو شکوندم...

هر شب گریه.

اشک.

 غم.

تا بتونم با تو باشم.

بعد بهم میگی به به نبودت عادت کردم؟

من واست یه بازیچه شدم؟

یکی که (فقط) میخوایی روزا تنها نباشی باهاش باشی؟

یکی که ...

من تو رو 5 ساله میشناسم...

بهت عادت کردم.

(دوستت دارم)

یک لحظه هم از فکرم نمیری.

الان.

امروز.

وقتی دستاتو میگیرم...

دیگه اون احساسو ندارم.

دیگه دستات گرم نیست.

دیگه آغوشت اون احساس رو نداره....

دیگه اونی که میشناختم نیستی.

در ظاهر خیلی دوست.نزدیک.

ولی....

ولی از درون دور....

/ 0 نظر / 9 بازدید