چه کنم؟

نمی‌دانم چرا رفتی

نمی‌دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی‌دانم کجا، تا کی، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می‌بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی‌داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد،

من بی تو تمام هستی‌ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می‌دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی‌وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پائیزی‌ترین ویرانی یک دل

میان غصه‌ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی‌دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی‌مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

/ 0 نظر / 9 بازدید